Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘نوشته’ Category

دوستی پیرامون برخی نقد ها در مورد علی شریعتی مطالبی در وبلاگ شان نگاشتند که به نظرم ارزش پاسخ دادن را داشت

http://rahetohid.wordpress.com/2010/08/18/kapakzadegi

(پاسخ به مطلبی تحت عنوان «کپک زدگی نگرشهای موزه ای در تحلیل شخصیت های تاریخی: مورد علی شریعتی»)

از احمد آل حسین

————————————–

(اما پاسخ بنده)

با سلام

بیاد دارم از مارکس که می گفت:
«نقد مذهب ، نقد این جهان است»
یعنی مارکس پدیده ی عظیم و فربه ای مثل مذهب را نتیجه ی مناسبات داخلی و زیرین همین جهان می دانست
یک نقد مارکسیستی اساسا سوژه های بررسی اش را اشیا و افراد نمی داند.
بلکه از طریق حمله به شخص و سوژه و شیء می خواهد به بطن برسد
همانطور که مارکس در فقر فلسفه از حمله به پرودون و لویی بلانکی به سوسیالیزم علمی نزدیک شد
و از طریق حمله به کالا در کتاب کاپیتال به تضاد های سرمایه داری نزدیک شد و از آن پرده برداشت
زمانی گفتم که :»برای ایران ، نقد شریعتی ، مقدمه ی دیگر نقدهاست».
این جمله ناشی از آن نبود که بنده و یا دیگر سوسیالیست های علمی که یک روز
باید با مترسک شوروی-استالین سیلی بخوریم و یک روز با مترسک ضد اخلاقی-ضد عاطفی بودن ، مثلا نسبت
به علی شریعتی کینه ای داریم و قس علی هذا…

بر این باور بوده ایم و هستیم که نقد شریعتی هم چنان برای ایران ، نقد امروز اش است
مادامی که نیروهای سیاسی و فکری یک جامعه به این نتیجه ی پر اهمیت مارکسیستی
(حتی اگر مارکسیست هم نشوند) نرسند ، که هر چقدر هم بخواهیم از جبر محیط بیرون
آمده و آن را نقد کنیم ، باز این جامعه است که به نیروهایش شکل می دهد
تنها توانایی ما کنترل و فهم و کشاندن آگاهانه ی تغییرات و تکاملات دائمی اجتماعی است

این جامعه ی بیمار است که هیتلر تولید می کند ، نه اینکه هیتلر ها از درون یک جامعه
با یک ورد به درون سیستم بیفتند.زیرا در حالت عادی ، هیتلر می توانست در آلمان
با ثبات به یک مکانیک موفق تبدیل شود

این جامعه ی بیمار است که احمدی نژاد تولید می کند.این جامعه ی بیمار است که
سوسیالیزم تولید می کند که مرض خود را درمان کند.وگرنه مارکس تنها می بود
و قبل از او هم سوسیالیستی وجود نداشت (که فراوان وجود داشت)
این جامعه ی بیمار است که برای تسکین دردهایش علی شریعتی تولید می کند
پس نقد شریعتی ، نقد آن جامعه ی دیروزین و امروزین ایران است
وگرنه چه جای بیرون کشیدن مردگان از قبر و سلاخی استخوان های آنها؟

برخی مارکسیست های ایرانی بر خلاف تصور خیلی از نیروهای اجتماعی و سیاسی
داخل کشور ، به هیچ وجه از تحولات فکری و اندیشه های (ولو مذهبی و روشنفکری دینی)
روز ، بی خبر نیستند
کیست که در این ادعای سید حسین نصر شک کند که ما مردم جوامع اسلامی (و مخصوصا و مخصوصا ایرانیان)
با گذشته ی خود یک گسست بنیادین داشته ایم؟
کیست که کتاب جوان مسلمان و دنیای متجدد سید حسین نصر را بخواند و به این واقعیت پی نبرد که
کل مناسبات ما از اقتصاد و معماری و روابط جنسی گرفته تا روبنایی ترین مسائل روز ما مثل تعارضات
دین و دموکراسی مدرن ، همه ناشی از همان گسست تمدنی است؟
کیست که آگاهانه حرکت تاریخ در ایران را دنبال کرده باشد و نداند که روح الله خمینی و همراهان اش
خواستند بر آن تمدن اسلامی با شوک الکتریکی و تنفس مصنوعی و هر مصیبتی که شده ، حیات بخشند
و آن پارادایم ها و مناسبات کاملا مرده را زنده کنند؟

مدرنیته ی تزریقی زمان پهلوی اول و پهلوی دوم مانند همه چیز ما ایرانی ها یک روزه بود
یک روزه عشایر و روش تولید سنتی نابود شد.یک روزه بصورت دولتی و وابسته به سرمایه ی غرب صنعتی شدیم.
یک روزه کشف حجاب کردیم و چون استقبال نشد
و مقاومت شد ، احمقانه تر از گذشته ، کشف حجاب را اجباری کردیم.یک روزه اصلاحات ارضی کردیم
یک روزه مشروب فروشی را قانونی کردیم و یک روزه و یک روزه از فرق سر تا نوک پای یک
تمدن را عوض کردیم.شاید اگر با همان شتاب زمان قاجاریه با تمدن امروز آشنا می شدیم ، دچار چنین
بیماری عظیمی نمی شدیم!

این تحولات پی در پی ، بحران هویت تولید می کند.این بحران هویت و jump های بزرگ از ارتجاعی
ترین اندیشه های تولیدی در حوزه های علمیه به اندیشه هایی مثل مارکسیسم که برآیند عظیم سنت
فکری سه کشور صنعتی با قرنها سابقه ی فکری بودند ، ضربات دیوانه وار بر ما وارد می کرد
اندیشه هایی که خود محصول علم اقتصاد سیاسی و مدیریت انگلستان و محصول سالها اندیشه ی مبارزه ی عمیق
و رادیکال سیاسی در فرانسه و محصول سنت عظیم فلسفه ی مادی و دیالکتیکی در آلمان بوده اند ، یک شبه
وارد می شوند.جالب است که اول هم یکی از بنجل ترین محصولات اش هم وارد می شود.یعنی استالینیزم و حزب توده ی ایران!

مسئله ی اساسی ما با طرفداران شریعتی این است
هویت!
آیا آنچه بودیم بر بنیان درستی بود؟
چرا ما ماندیم و آنها جلو رفتند و اینقدر این فاصله زیاد شد که وقتی
ما خواستیم دنبال آنها برویم ، دچار چونان گسستی شدیم که آثار تخریبی
آن در تمامی تحولات سیاسی و اجتماعی تا امروز مان (حتی جنبش سبز) هم ادامه دارد؟
خمینی و شریعتی در اهداف نهایی به طور قطع مشترک اند.منتهی ابزارها فرق دارد.این ابزارها و روش هاست که
منتظری و بهشتی را از مصباح جدا می کند.وگرنه هدف همان هدف است
اینجاست که ما به این نتیجه خود به خود می رسیم که چرا باید افرادی برای ما و جامعه ی
ما باید پیدا می شدند که برای مان ، «بازگشت به خویشتن» بنویسند و «اگر مارکس و پاپ نبودند» بنویسند
و «از تشیع علوی و صفوی» بگویند و از اسلام به خودی خود ندارد عیبی و هر عیب که هست از مسلمانی ما و درک ما از آن ست.
برای مان دوباره بگویند.غافل از اینکه مسائلی چون اجتهاد و انطباق مسائل روز ، عصری کردن دین و
مسلمان بودن برای امروز ، همه فریاد گر یک مسئله ی عظیم است و آن اینکه ما باید ایدئولوژی و تئوری عمومی
زندگی خود را برای امروز مان بنویسیم و مشکلات امروز را باید مستقل از تمام ایده ها و اندیشه ها بصورت مادی ، حل کنیم
البته شریعتی تنها نیست.

شریعتی در صدر یک جریان است.جریانی که شامل سید جمال الدین اسدآبادی تا بازرگان و خمینی و نواب می شود
حتی آثار بازرگان هم اگر بواسطه ی تخصصی تر و مذهبی تر و علم محور تر بودن ، مورد استقبال شریعتی خوان ها
بودند ، باز هم به همین شدت باید به آن حمله می شد.

مسئله ی ما بهانه است.شریعتی بهانه ی ما برای نقد آن هویت و تمدن دیروزین است.
نقد شریعتی برای ما بهانه ی حمله به یک دیالکتیک عقیم است.نقد شریعتی بهانه ایست که
یاد بگیریم که خدای مرده ای که نیچه مرگ اش را اعلام کرد ، زنده کردن اش خون و زمان و مصیبت
می گیرد و در نهایت هم امیدی به بازگشت اش نیست.
نقد هویت ملی – دینی ای جوانان ما هر روز با آن درگیر هستند.
ما تغییر نمی کنیم چون اندیشه ها و جهان بینی هایمان را برچسب و هویت خود کردیم.
آبرویمان می رود اگر روزی این برچسب ها و هویت خودمان را بطور علنی تغییر دهیم.
برچسب دوستداری شریعتی، برچسب خط امامی بودن ، برچسب تعلق خاطر به آن چیزی که در شوروی افتاد در توده ای ها.برچسب سینه چاکی برای مبادله و مالکیت خصوصی آزاد ، برچسب وطن پرستی و ووو … (البته اینجا شخص خاصی را هدف نگرفتم).

ایرانیان و علی الخصوص جوانان ایرانی رابطه ی عجیبی با گذشته ی خود دارند.
تاریخ این سرزمین در کل تاریخ نه چندان جالبی است.غیر از چند قرن اول تشکیل
این کشور به عنوان یک سرزمین ، باقی تاریخ این کشور یک تراژدی است.
حمله ی اسکندر ، جنگ های مذهبی زرتشتیان و مسیحیان ، استبداد مذهبی-سیاسی ساسانی ، حمله ی اعراب و تا دلتان بخواهد مصیبت اگر دقت کرده باشیم ، وابستگی هویتی شدید جوانان ایرانی به هویت ملی شان دقیقا ناشی از همین سرخوردگی تاریخی است.

ماجرای مذهب و هویت مذهبی هم چه بسا جالب تر باشد.مردم ایران و مخصوصا جوانان ، با حسین و علی رابطه ای فراتر از آن رابطه ای را دارند که با محمد دارند.مردم ایران حمله ی اعراب به ایران را (که بخشی از حقیقت اسلام است و محمد بنا بر روایات موجود ، در جنگ خندق وعده ی تصرف ایران را قبلا از جانب الله گرفته بود) را مذموم می شمارند. برای این مردم مردانگی و عدالت و مظلومیت و در عین حال تنهایی علی جذاب است.
همین خصوصیات نیز در حسین ، مردم ما را به خود جذب می کند.
بقول احمد شاملو: ابوی من لائیک بود ، ولی برایش ابالفضل یک قهرمان تاریخی بود.
در صورتی که مقتل عباس ، کاملا از زمان شیخ عباس قمی دچار تحریف شده و از یکی از داستان های اسطوره ای
ایران که طی آن بجای مشک ، پرچم بوده است ، بهره برده شده.

ما تاریخ را آنگونه که نیاز داریم می خوانیم.مراسم سووشون قبل از اسلام مان جایش را به عاشورا می دهد.
اندیشه هایی که حمل می کنیم ، منعکس کننده ی نیازهای ماست.

چنین است دوست گرامی که مارکس در هجدهم برومر لویی بناپارت گفت:
«بار سنت همه ی نسل های گذشته با تمامی وزن آن روی مغز گذشتگان زندگان سنگینی می کند»

ما از طریق شریعتی ، با مناسبات شریعتی ساز می جنگیم.چون آن هویت و آن مناسبات را یک ماجرا می دانیم.
ماجرایی که کات خورده است و برای بازسازی بدنه ی اجتماعی سوژه های انسانی ، باید این کات خوردن ،
غیر قابل دوختن را به تمام این سوژه ها بفهمانیم.البته ما نمی توانیم شخصا به تنهایی بفهمانیم
این تاریخ و تحولات اجتماعی است که به ما در این امر یاری می رساند.

زیاد حرف زدم…
موفق باشید

Read Full Post »


در طول تاریخ همواره حکومت ها و دولت های بورژوا و خرده بورژوای زیادی  وجود داشتند که با شعارهای بظاهر رادیکال و با شعارهای تحریک کننده برای طبقات زحمتکش و با ادعاهای ضد امپریالیستی ، توده ها را فریفته و در مقابل با پشتوانه ی تایید همین طبقات دقیقا علیه خودشان اعمال سیاست کردند و نه تنها علیه سیاست های لیبرالیستی و سرمایه داری امری را پیش نبردند ، که حتی جاده صاف کن آنها نیز محسوب شدند.

فرصت طلبی و اپورتونیزم آنهم از نوع فاشیستی کلمه چندان مسئله ی جدیدی نیست و اساسا در آلمانِ حدود سالهای 1990 تا 1950 ، یک جریان ثابت و یک قطب محسوب می شد و همیشه به عنوان یک شبه آلترناتیو و یک موضع ظاهرا مخالف در مقابل جریان های لیبرال سرمایه داری قرار میگرفته است تا به خوراک شعارِ پوچ
» تحمل مخالف » بورژوازی جهانی تبدیل شود و در کنار آن منافع سرمایه و سرمایه داری را ضایع نکند و از سویی ، تا مدتی خلق های زحمت کش را به خود سرگرم کنند.

فلذا این مسئله اهمیت ویژه ای دارد تا به این مسئله پی ببریم که دولت فعلی از درون چه مناسبات و با چه برنامه هایی ظهور کرده و چه نیروهایی انگیزه ی اِعمال سیاست های جدید اقتصادی را به آن می دهد ؟

در ایران پس از جنگ ، بعد از اجرای سیاست های معروف به سیاست  «تعدیل ساختاری اقتصاد» (که یک تز تماما بورژوایی برای اقتصاد های دولتی  در حال گذار به سرمایه داری خصوصی بود و این تز عملا نسخه ای بود که در بین اقتصاد دانان به عنوان تز «اجماع واشنگتنی» شناخته شده بود و از سیاست های پیشنهادی صندوق بین المللی پول و بانک جهانی به حساب می آمد) ، فشار شدیدی را به توده های زحمت کش وارد گشت.

فاصله ی طبقاتی دوران رکود اقتصادی جنگ ایران و عراق ، که بواسطه ی اقتصادِ به شدت دولتی آن زمان با وجود مشکلات فزاینده اش، در هر حال رو به کاهش بود ، دوباره سر باز کرد و موجب رشد اقتصادی در حد معقولی گشت.علت زیربنایی آن هم تمایل گذار بورژوازی صنعتی ایران به ادغام در نظام اقتصادی جهانی و لزوم بازسازی بورژوازی جدید و طبقه ی متوسط صنعتی- شهری – بوروکراتیک ، بعد از انقلاب 57 و بحران های ناشی از آن بود.هاشمی رفسنجانی که در این دوره به عنوان رهبر این جریان شناخته می شد ، هم زمان به تولید ایدئولوژی لازم برای همخوان شدن این مناسبات پیش رو با رو بنای سیاسی- فرهنگی – مذهبی میپرداخت. در این دوره اقتصاددانان کاملا لیبرال مثل دکتر نیلی و دکتر طبیبیان و … به ضرورت همسان سازی اقتصادی با بیرون مرزها تاکید می کردند و در این بین ، فشار تورمی زیادی بواسطه ی توسعه ی مبادلات و مخارج صنایع و زیربناهای تولیدی و آنهم بخاطر آنارشیزم و بی برنامگی تولیدی نظام سرمایه داری بر مردم تحمیل شد و خانواده های زیادی متلاشی شد و کمرهای زیادی زیر فشار تورم بالای 40 درصد خم گشت.

با این روند جریان دوم خرداد که خود طرفدار همان بورژوازی جدید بود ، سعی داشت که همین سیاست ها را با روندی آرام تر دنبال کند و با برنامه های توسعه ی سیاسی و گسترش روشنفکری بورژوایی ، در وهله ی اول از ایجاد بحران فاصله ی بین رو بنا و زیر بنا و هم رده و متوازن نبودن مناسبات تولیدی و مادی با مسائل رو بنایی جامعه یعنی همان ساختار پوسیده ی سیاسی- فرهنگی – فکری داخل جامعه که امکان ایجاد یک بحران و یک انقلاب علیه طبقه ی بهره کش را فراهم می کرد ، جلوگیری کند و در کنار آن به نیروهای مولده از طریق این سیاست ها اجازه ی رشد دهد . با تداوم هرچه بیشتر سیاست تنش زدایی خارجی و با تزعصری کردن فرهنگ و مذهب و هویت ایرانیان در فاز فرهنگی – عقیدتی ، امکان آن ادغام را بیشتر فراهم سازد. ضمن اینکه با ترمز زدن در برابر سیاست های به شدت سرمایه داری موجود در زمان دولت هاشمی ، کمی از بار فشاری که روی طبقات دیگر آمده بود را بکاهد.در این زمان اقتصاد دانان مکتب بورژوایی دیگری یعنی نهادگرایان {1}  مثل دکتر ستاریفر ، بر سرکار آمدند و سعی در بازسازی نهادهای تولیدی و منظم کردن برنامه های پولی و توسعه دادن فعالیت های اقتصادی – اجتماعی دولت داشتند.
در نهایت فشارهای وارد آمده کار را به آنجا رساند که جریان سنتی و اقتدارگرا با پشتوانه ی بافت سنتی بورژوازی و خرده بورژوازی ایران ، یعنی خرده بورژوازی برخی دهقانان ثروتمند و بازاریان سنتی شهرهای بزرگ و تاجران کهنه کار با رویکرد تولیدی مخصوص به خود که بعد از مدت ها بواسطه ی نفوذی که در برخی از بافت های سیاسی داشت، با تمام نیروهایش به صحنه بیاید و با وجود خواستگاه طبقاتی بهره کش خود ، با شعار دفاع از محرومین و طبقات زیرین جامعه روی کار بیاید و حقی که تصور میکرد سالهاست بورژوازی و خرده بورژوازی مدرن از او سلب کرده را باز پس گیرد.

این بار ما با عروج سیاسی محمود احمدی نژاد ، مقاله نویس بولتن رسمی ِ حزب موتلفه مواجه هستیم. فردی که با وجود خواستگاه خرده بورژوایی اش ظاهری غیر بورژوایی داشت و علیه سرمایه داری سخنرانی می کرد و از محرومین فراموش شده صحبت می کرد و از طبقات له شده حرف می زد.ولی در واقع منافع طبقاتی خود و حمایت کننده گان انتخاباتی اش را پیش می برد و بدنبال فراهم کردن زمینه ی جلوگیری از ادغام در نظام اقتصاد جهانی و تقویت نیروهای رانت خوار و واسطه ای را در داخل اقتصاد پوسیده و بی در و پیکر کشور و رشد سرمایه ی نیروهای اقتصادی سنتی و دلالان و احتکارچیان (در شرایط بحران و انزوای سیاسی) و در این کار تقریبا با سیستم آبیاری قطره ای اقتصادی به طبقات و دهک های زحمتکش ، موفق هم شد.

طیف سنتی بورژوازی و خرده بورژوازی ایران از سویی برای نظام سنتی سیاسی حاکم و مناسبات اقتصادی نهادهای مذهبی مربوط به آن مهم بود و درطرف مقابل، روبنای سنتی فرهنگ و سیاست حاکم بر ایران نیز از ضروریاتِ تداوم حیات حاکمیت ساختار کهنه اقتصادی در ایران به شمار می رود.سرمایه داری مدرن و صنعتی و بوروکراتیک در ایران به لحاظ روبنای فرهنگی اش ، توسعه طلب بود و حاضر نبود که سنت های اقتصادی طیف سنتی سرمایه داری ایران را اجرا کند. پرداخت وجوهات شرعی از مازاد ارزش اضافی حاصل از تولید و مبادله و کمک ها به گروه های کم بزاعت چیزی نبود که سرمایه داری شهری و خرده بورژوازی طبقه ی متوسط به آن تن دهند.در مقابل ساختار سرمایه داری اسلامی حاکم و نهادهای فرهنگی و عقیدتی وابسته و مراجع سنتی به شدت به این امر واقف بودند که تنها حامی نهایی آنها نه تنها طبقه ی بورژوا و سرمایه داران سنتی هستند ، که حتی منافع آنها از طریق طبقه ی سرمایه دار جدید و خرده بورژوازی بوروکراتیک و نخبه ، مورد تهدید قرار خواهد گرفت و در نهایت تنها راه تغذیه ی اقتصادی این نهاد ها از طریق بسط همان طبقه ی سنتی و بازاری و واسطه گر ممکن خواهد بود.

دولت احمدی نژاد که می توانست این خواسته را محقق سازد ، مورد توجه چنین سیستمی قرار گرفت و حمایت و همراهی این گروه ها را با خود داشت و توانست بخشی از طبقات پایین دست و گروههای مذهبی و طبقه ی (واقعا حاکم) را جذب خود کند.

بر خلاف ظاهر سران دولت فعلی و شعارها و سخنرانی های شان و از جمله رئیس این دولت علیه مفاهیمی چون لیبرالیزم ، نظام سرمایه داری ، مدرنیزاسیون و … این دولت چه به لحاظ تئوریک و چه به لحاظ اجرائی کاملا در جهان سیاست های سرمایه داری پیش می رود.کافی است که اتاق های فکر و تئوری پردازان اقتصادی این دولت را شناسایی کنیم.

واقعیت این است که تیم دکتر جمشید پژویان (مشاور اقتصادی دولت و رئیس شورای رقابت و تئوریسین طرح هدفمندسازی یارانه ها) و دکتر حسینی (وزیر اقتصاد و دارایی و شاگرد دکتر پژویان) و دکتر فرزین ، همگی خود را متصل به سنت اقتصادی و متد مکتب نئو لیبرال میلتون فریدمن (معروف به مکتب شیکاگو){2} ، می دانند و به این امر افتخار هم می کنند که مستقیما شاگرد فریدمن بوده اند.دولت ضد سرمایه داری حاکم ! و حضرات مهرداد بذرپاش و محمد آخوندی و قلعه بانی به رهبری شخص اول مبارز و انقلابی آن ! محمود احمدی نژاد در مصاحبه هایشان ممکن است زیاد از حد به نظام سرمایه داری حاکم بتازند و کار را تا جایی پیش ببرند که برخی از لیبرال ها به ما بگویند که :
«انگیزه مبارزه ی شما چپ ها چیست؟مگر اندیشه ی دلخواه شما در ایران، هم اکنون در حال اجرا نمی باشد؟»

البته قدرت شانتاژ و وارونه نمایی امپریالیزم رسانه ای حاکم اگر اجازه ندهد ، قطعا قدرت سرمایه و توحش اقتصادیِ برآمده از آن حتماً به این جماعت و دیگر آحاد مردم این امکان را به آنان خواهد داد که ببینند اقتصاد ایران نه به چپ می پیچد و نه به راست. بلکه با هیبتی چپولانه! طوری به راست سرمایه داری می پیچد که آسیب های پس از آن روی تلفات دوران سردار سازندگی ، جناب هاشمی رفسنجانی را نیز سفید کند.

نظام سنتی اقتصادی حاکم بر طیف بورژوا ، در نهایت هرچه قدر که رشد کند بیشتر خود را مجبور به تغییر ماهیت خواهد دید.هرچند به این امر راضی نباشد و مجبور شود به نفع جامعه امتیاز دهد.ولی این تضاد بخاطر رشد نیروی این طبقه همچنان ادامه خواهد داشت.رشد سود  سرمایه ی اتاق های بازرگانی ایران به برکت واردات سرسام آور و از سوی دیگر ورشکسته کردن و تخریب وسیع خرده بورژوازی و طبقه ی کارگری  صنعتی – کشاورزی و از سوی دیگر بحران های روزافزونِ ناشی از کنار گذاردن سیاست های تنش زدایی با بلوک سرمایه داری غرب ، این بافت سنتی را مجبور ساخت که اولا بر خلاف بورژوازی و خرده بورژوازی صنعتی و مدرن که به دنبال ادغام با بلوک غرب بود ، این بار خود را با بلوک ضعیف تر صنعتی کشورهای سوسیال امپریالیستی مانند چین و روسیه و برزیل و … (یعنی بلوک شرق جدید که حول پیمان اقتصادی و نظامی شانگهای جمع شده اند) ادغام کند و سیادت فراملیتی آنها را در قراردادهای مختلف بپذیرد و امتیاز دهد.

آنها، گسترش مبادلات و گسترش واسطه های اقتصادی و سیاست دولت مبنی بر تزریق بیشتر پول به جامعه و اشتغال زایی بر اساس سیاست تولید غیر مولد (که عبارت بود از افزودن حلقه های مبادلاتی و بزرگ کردن رقم هزینه های مبادله از طریق ایجاد واسطه های مصنوعی بین تولید و مصرف) و استفاده از سیاست از پیش شکست خورده ی بنگاههای زود بازده تولیدی ِ کوچک (همان شبه مانوفاکتورهایِ با پشتیبانیِ دولتی، که موفقیت شان از ابتدا آنهم در دوران مناسبات جدید اقتصادی غیر ممکن بود) ، همه و همه را یک سد در مقابل خود می دیدند. در مقابل این مشکلات ، این طبقه و اهرم های سیاسی آن در مجلس و دولتِ هم سو با خودشان ، مبادرت به اجرای دو سیاست کردند که همچنان قدرت اقتصادی را در طبقه ی خود نگهدارند.

اولین سیاست را از طریق سپاه پاسداران و خصوصی سازی های سیاسی و رانتی اجرا کردند و دومین سیاست را از طریق نظریات قیمتی و پولی میراث خواران ایرانیِ میلتون فریدمن بصورت تئوریزه شده را اجرا میشود. رقابت بورژازی صنعتی و مدرن با بورژوازی سنتی بواسطه ی دولتی بودن بخش عمده ای از صنایع و موسسات و بنگاههای بزرگ در ایران و در کنار آن ، نفوذ گسترده ی بوروکرات های بورژوازی جدید در اداره این بنگاهها و مراکز و صنایع با دو اهرم تصفیه ی نیرو و خصوصی سازی سیاسی
به نفع بورژوازی سنتی محار می شود.

چرا که سپاه پاسداران با ساختن شرکت ها و موسسات صوری بصورت خلق الساعه ، از امتیازات اطلاعاتی دولتی که در حال واگذار کردن صنایع و شرکت هاست، سوء استفاده کرده و عملاً بیشتر موسسات خصوصی سازی شده را تصاحب می کند و بخاطر همین است که طبقه ی بورژوای جدید به شدت از خصوصی سازی های حاکمیت ناراضی است و خصوصی سازی نکردن را به این خصوصی سازی ترجیه می دهد.

این درحالی است که صنایع خرد در حال فروپاشی هستند و نزدیک به چهل کارخانه و کارگاه تولید بیسکوییت و شیرینی جات و شکلات در سال جاری به تعطیلی کشیده شده اند (3) و اوضاع تولیدی و صنعتی به شدت دچار بحران است و طبقه ی حاکم به این موضوع اهمیت چندانی نمی دهد. در بخش دوم با این منطق مکتب پولی میلتون فریدمن که لازم نیست الزامات نهادی و سازمانی ، هزینه های تولید و موقعیت مدیریتی را سامان دهد (4) ، مستقیما به سمت واقعی ساختن قیمت ها قدم برداشته می شود.»واقعی ساخت قیمت ها» که عبارت است از پروسه ای که طی آن ، سوبسید ها و یارانه های بیشتر مراکز صنعتی در تولید و مصرف برداشته می شود ، عموما به این منظور انجام میگیرد که تولید کننده و مصرف کننده بخاطر رشد سطح قیمت تمام شده طی خرید کالا (اعم از مصرفی و یا تولیدی یا خدماتی به شکل دستمزد کارگر) مجبور شود در مصرف: 1.انرژی 2.ماشین آلات 3.نیروی کار و کارگر مورد استفاده در پروسه ی تولید 4.استفاده از تکنولوژی روز  ، تجدید نظر کلی انجام دهد تا بتواند به پروسه ی تولید ادامه دهد.

این در حالی است که بقول تئوریسین های این طرح ، بعد از اجرای این برنامه قطعاً با موج بیکاری و موج تورمی شدیدی رو به رو خواهیم بود . مثلاً در برخی از کشورهای جهان که این برنامه زیر نظر بانک جهانی انجام گرفته است ، حتی در آن زمان حکومت نظامی و مقابله با شوروش های خود جوش نیز وجود داشته است(5).البته این تیم تئوریک بر اساس نظرات میلتون فریدمن معتقد است که تنها می توان با یک «شوک سریع قیمتی» ، این برنامه را اجرا کرد.

در این میان به هیچ وجه ، الزامات نهادی و دولتی پیرامون اجرای این طرح محل بحث قرار نمیگیرد. در واقع صنایع به شدت وابسته ی در ایران مدیریت مستقل ندارند و حتی انواع خصوصی آنها نیز در برابر رشد هزینه های تولید و تهیه ی نیروهای مولده و … واکنش خاصی را به این دسته فشارهای پولی نشان نخواهند داد. چون در این بین منافع خصوصی خاصی مطرح نمی باشد. برای مجریان این طرح ابداً مهم نیست که بواسطه ی اجرای این طرح پولی و قیمتی چه تبعاتی برای نیروهای مولد در جامعه بوجود خواهد آمد و طبقه ی کارگر چه ضربه ای خواهد دید.در این بین این طرح در واقع به دو جهت ، منافع بورژوازی سنتی را تامین می کند.

اول به این جهت که با برداشته شدن سوبسیدها و واقعی کردن قیمت ها به طبقه ی بورژوا و خرده بورژوای صنعتی- شهری ضربه جدی وارد می شود.

دوم اینکه همراه با اجرای ضمیمه این طرح (پرداخت مبلغ مختصری تحت عنوان «پرداخت نقدی یارانه ها» که بیشتر طبقات غیر بورژوا را هدف گرفته است) ، فتیشیزم و بتوارگی کالا و در کنار آن رشد مصرف گرایی در میان دیگر طبقات بیشتر می شود.علت آن هم این است که این مقدار پول برای این طبقات از جامعه صرفاً می تواند استفاده ی مصرفی (و نه انباشتی و مولد) داشته باشد.در نتیجه باز میزان مبادله و واردات کالا بیشتر خواهد شد و در این بین ، این باز بورژوازی سنتی و وارد کننده و تاجر و دلال و احتکار کننده است که گوی سبقت را از بورژوازی صنعتی می رباید و صنایع موجود نیز از دست بوروکرات ها به در آمده و به نیروهای خودی (سپاه پاسداران) تحویل داده شده است و امنیت سرمایه ی این طبقه در سایه ی رشد قدرت هرچه بیشتر نهاد های امنیتی هر روز بیشتر خواهد شد.

در این میان این توده های زحمتکش و طبقه ی کارگر و دهقانان و نیروهای متخصص و آزموده ی حوزه ی تولید هستند که بیشترین ضربه را از شعار به اصطلاح عدالت! میخورند.زیرا پیوند مقدسی بین سرمایه داری اسلامی و نظریه ی شوک قیمتی میلتون فریدمن بوجود آمده و همچنان قصد مکیدن خون زیردستان را دارد.

راه حل های ما به عنوان نیروهای سوسیالیست و رادیکال کاملاً مشخص است.امروز سرمایه داری دولتی و بوروکراسی حکومتی و در کنار آن آنارشی و بی برنامه گی و قانون جنگل اقتصاد سرمایه داری و بحران های ناشی از آن ، جواب خود را پس داده است. تنها راه نجاتِ تولید و اقتصاد جامعه، کنترل کامل نیروهای تولید کننده یعنی کارگران و مزدبگیران بر ابزار تولید، آنهم نه با برنامه ی استالینیستی و از بالا به پایین، بلکه به صورت خود مدیریتی و اداره ی مشارکتی و شورایی است. تنها با حاکم کردن اقتصاد با برنامه و بسط دادن دموکراسی واقعی از حوزه ی سیاسی به حوزه ی اقتصاد است که می توان به این رنج ها مرحم گذاشت و در این راه تنها آگاهی توده ها نسبت به واقعیات طبقاتی موجود و ناکارآمدی اصلاحات این نظام کهنه است که می تواند ، موتور جنبش دگرگون کننده را به حرکت در بیاورد و ماشین پوسیده ی دولت های بورژوایی و سرمایه پرست را با زوال رو به رو کرده و با لغو کارمزدی و مالکیت خصوصی به این نکبت و فساد پایان داد.

————————————————-

یادداشت ها :

(1). نهادگرایی مکتب اقتصادیِ  رفورمیستی است که طرفداران آن به دو گروه نهادگرایان جدید و نهاد گرایان قدیم تقسیم می شوند.نهادگرایی قدیم از زمان افرادی چون وبلَن از درون جنبش سندیکالیستی بیرون آمده و با سرمایه داری تقریبا دارای زاویه بود و قوانین اقتصاد بورژوایی را خود خوانده و کم اعتبار می دانست و مدعی بود که نهادهای انسانی هستند که نیروهای بازار و اقتصاد را در کنترل میکنند و نظام سرمایه داری انسجام مورد ادعایی خود را ندارد و باید اصلاح شود (یا حداقل اینگونه می نمود).نهاد گرایی جدید در مقابل اندیشه ی تعدیل شده تری بود و طرفدار توسعه ی همه جانبه و طراحی شده است.ولی در انتها تمام پیش فرض های نظام اقتصاد سرمایه داری را می پذیرد و تنها هدفش اعمال سیاست هایی برای کاهش اثرات مخرب سرمایه داری جهانی ، در فاز های (فرهنگی – سیاسی – نهادی) می باشد و این سیاستها را ازطریق دولت دنبال میکند.افرادی چون داگلاس نورث و آمارتیاسن از طرفداران اندیشه نهادگرایی به حساب می آیند.

(2). مکتب اقتصادی شیکاگو که توسط میلتون فریدمن بنا شد که یک مکتب نئولیبرالیستی در حوزه ی اقتصاد است که با افول بلوک شرق و سرمایه داری دولتی ، خود را نشان داد.طرفداران این مکتب را مانیتاریست ( طرفدار نظام پولی ) می خوانند که معتقد به تاثیر و نقش قاطع قیمت بر تمام حوزه های اقتصادی هستند .

(3).رئیس اتحادیه در گفتگو با روزنامه ی همشهری . 15 تیر 89
(4).دکتر جمشید پژویان در مناظره با احمد میدری در دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران ، 12 اردیبهشت 89
(5).دکتر جمشید پژویان ، سخنرانی پیرامون برنامه ی هدفمندسازی یارانه ها ، دانشکده ی اقتصاد دانشگاه علامه ، آذر 88
(متن به چاپ رسیده گزارش سخنرانی در روزنامه های دنیای اقتصاد و سرمایه)

————————————

(همین مطلب در نشریه ی سوسیالیست-ارگان رسمی دانشجویان سوسیالیست ایران)

http://www.socialist-students.com/socialistmag/socialistmag(6).pdf

Read Full Post »

بقول یکی از دوستان لیبرال دموکرات مان در فیس بوک ، » جنبش سبز اگر برای مردم ایران -آن ثمری که باید می داشت- نداشت ، حداقل برای بسیاری در خارج از ایران حسابی آب و نان داشت. جنبش سبز باعث شد که بسیاری از عزیزان موفق شوند جیبهای خودشان را پر کنند و برای چند سال بار خودشان را ببندند. نکته بامزه ماجرا این که عموم عزیزان کسانی هستند که یا تا دیروز مدعی بودند دولت احمدی نژاد نماینده واقعی… مردم ایران است یا پیوسته در مذمت پول گرفتن از خارجی روضه می خوانند »

نکته ای که باید توجه کنیم این است که موضوع دقیقا ربط خاصی به اپوزیسیون حقوق بگیر ندارد. دعوا سر ماجرای میکروب های ضعیف شده و واکسن های مورد نیاز جهان سرمایه داری است.آقایانی که به نمایندگی از متروپل های شان پول خرج میکنند قصد خاصی برای سرنگون ساختن این گونه دولت ها ندارند.وگرنه این پول ها را در جای دیگری و به نحو دیگری خرج می کردند.این گونه باز تولید تنش ها ، صرفا برای ضعیف نگه داشتن و وحشی تر کردن این دسته از دولت ها ست.

مردم ایران در حرکتشان باید به این باور برسند که این دسته کشورهای پول خرج کن ، قصد نابود کردن نظام یا دولت خاصی را ضرورتا ندارند.بلکه وجود این دسته از کشورها به صورت معدود برایشان بد نیست.منتهی با اینکارها تنها می خواهند قدرت این دسته از دولت ها را کنترل کنند.این باور عمومی می تواند مردم را به نحوه ی درست برخورد با این سیستم ها سوق دهد. وگرنه برای این دسته از کشورها وجود مترسک هایی مثل کره شمالی و زیمباوه و ایران و لیبی و … ، داستان آن واکسنی را دارد که از ضعیف شده ی میکروب ها درست شده است.قدرت شان کنترل می شود و حفظ می شوند.
چون هم نقش واکسن را بازی می کنند و با معرفی شدن این کشورها به عنوان آلترناتیو های ایدئولوژیک لیبرالیزم در نقش مترسکی برای دیگران ، بلوک خود را در مقابل خطرها بیمه می کنند و هم چنان خود را به لحاظ ایدئولوژیک دست بالا نگه میدارند و هم مانند تجربه ی عراق و افغانستان ، لازم نیست هزینه ی گزاف بدهند و در ضمن مثل تجربه ی ایران و شیلی هم دیگر با سرنگون کردن رژیم های  دموکراتیک جانشین ، آبروی شان در خطر نمی افتد

بالاخره اگر چنین کشورهایی وجود نداشته باشند ، چه زمانی لیبرال ها بتوانند با عبارت «یا کشورتان باید مثل آمریکا و دیگر کشورهای جهان آزاد شود و یا راه کره شمالی و ایران و ویتنام و لیبی را بپیماید» ، جوانان و توده ها را جذب اندیشه ی خود بکنند و یا حداقل آنها را در حد گازهای بی اثر و کبریت های بی خطری مثل سوسیال دموکراسی و دولت های رفاه شبه چپ و یا ملی گرایان و سوسیال شوونیست های سطحی نگه داشته و کنترل کنند؟

در واقع این بازی کثیف خرده اپوزیسیون های حقوق بگیر نیست
بازی کثیف حقوق دهنده هاست

و در این میان ما و ملت هایمان صرفا مشتی قربانی اند .


Read Full Post »

وقتی دنیای اطراف را بهتر شناختم

پی بردم که انسان ها معمولا از فقر گریزانند.

ولی همواره در جهان بهره کش امروز ، فقر آنها را تهدید می کند

و هنوز عده ی زیادی از آنها فقیر اند.

شاید بیشتر شان نسبت به علل فقر خود نا آگاه باشند و نسبت به خود و محیط ، آگاهی نداشته باشند.بدرستیکه رهایی بیشتر انسان ها وابسته به آگاهی جمعی شان بوده

پس نا آگاهی انسان ها به فقر ذهنی و مادی شان ،

 ناشی از «فقر فلسفه» و جهان بینی شان

است و بالعکس ، گاهی همین فقر و فلسفه ای که درون این

 فقر ذهنی و مادی وجود دارد ، به این

 «فقر فلسفه» ، دامن زده است.

پس انسان ها را هم باید به (فلسفه ی فقر) شان آگاه کرد

و پیش از آن هم به (فقر فلسفه) و نگرش شان به جهان

اگر شما هم با من هم دغدغه اید،

با  «فلسفه ی فقر –  فقر  ِ فلسفه» همراه شوید

Read Full Post »